مطالب اخیر
  • آلکساندر سولژنیتسین
  • مجمع الجزایر گولاگ
  • یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ
  • به زمامداران شوروی
کتابخونه (دانلود)
  • عزاداران بیل ـ غلامحسین ساعدی ـ انتشارات آگاه ـ چاپ دوازدهم ٢٥٣٧
  • تعمیرگاه ـ قدسی قاضی‌نور ـ انتشارات روزبهان ١٣٥٧
  • دو داستان از فریدون تنکابنی
کدهای اضافی کاربر



آلکساندر سولژنیتسین
آلکساندر سولژنیتسین
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳٩٠/٧/۱٠

آلکساندر سولژنیتسین

الکساندر سولژنیتسین (۱۱ دسامبر ۱۹۱۸ - ۳ اوت ۲۰۰۸) نویسنده مشهور اهل روسیه و برنده جایزه ادبیات نوبل در سال ۱۹۷۰ میلادی است. وی بخاطر افشای جنایات جوزف استالین در رمان‌هایش، بیست سال را در تبعید گذراند.

آخر امسال نود ساله می‌شد. چهره و پیام اخلاقی‌اش یادآور ترکیبی بود از پیامبران عهد عتیق و نویسندگان بزرگ روس. با این که بیست سال در غرب زندگی کرد، بیش از آن که مبلغ زندگی معاصر غرب شود، منتقد آن شد.
برای شناخت او باید سنت ادبی روسی را در نظر گرفت که "ادبیات نباید در جستجوی زیباشناسی ناب، از محدودۀ جهان خاکی خارج شود. او چون تولستوی، داستایفسکی و تورگنیف بر این باور بود که نویسنده باید با مسائل اجتماعی مهم رویارو شود ولو این که این رویارویی او را در تضاد با نظریات متداول و ایدئولوژی‌های حاکم قرار دهد."
در سنت نویسندگان روسی هنر با آفرینش خیال، معادل نیست. از دید آنها میان صنعتگری ادبی و ابداع پیوندی الزامی وجود ندارد. بلکه هنر نویسنده در مهارت او در انتخاب، شکل دادن، و ارائه اطلاعات حقیقی در ساختاری منسجم و نیز در توانایی او برای درک الگوها و قیاس‌هاست. از همین رو سولژنیتسین نوشت که او آمده تا حقیقت را بازسازی کند.
الکساندر سولژنیتسین، که یکشنبه ۳ اوت در مسکو درگذشت، در ۱۱دسامبر ۱۹۱۸ در کیسلوودسک در کوهستان های قفقاز به دنیا آمد. از فرزندان "اکتبر" بود. اصطلاح فرزند اکتبر در مورد کودکانی به کار می رفت که اندکی پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به دنیا آمده بودند. پدرش اهل قفقاز و مادرش اوکراینی بود. پدر الکساندر پیش از تولد او از دنیا رفت و او در دامن مادر بزرگ شد.
کودکی الکساندر در سختی و مشقت گذشت و با وجود آنکه اغلب دوستان خانوادگی‌اش نظر خوشی نسبت به حکومت نداشتند، او شیفته ایدئولوژی کمونیسم شد و در اواخر دهۀ ۱۹۳۰ از پیروان سرسخت مارکس و لنین گردید.
در ۱۹۳۷ وارد دانشگاه روستوف شد. علاقه‌اش به ادبیات بود اما در ریاضیات و فیزیک تخصص گرفت. "این انتخاب رشته به خاطر مادر بیمارش بود که به سل مبتلا شده بود و مشکل می‌توانست از روستوف نقل مکان کند و یا در آنجا تنها بماند. در نتیجه سولژنیتسین نمی‌توانست به یکی از دانشگاه هایی برود که ادبیات در آنها در سطحی بالاتر از دانشگاه روستوف تدریس می‌شد.
در سالیانی که در پی آمد سولژنیتسین این تصمیم خود را مشیتی الهی دانست زیرا دقیقا به خاطر دیپلم ریاضی‌اش بود که از اردوگاه کار اجباری آزاد گردید – آن هم در زمانی که سلامتش در تهدید بود – و به محیط نسبتا امن‌تر انستیتویی وابسته به یکی از زندان‌ها منتقل شد.
در بهار ۱۹۴۱ سولژنیتسین با درجۀ ممتاز فارغ التحصیل شد و به جای این که به جستجوی شغلی برآید تصمیم گرفت در دانشگاه مسکو تمام وقت به تحصیل ادبیات بپردازد. اما وقتی در ژوئن آن سال به مسکو رسید حملۀ آلمان نازی به اتحاد جماهیر شوروی شروع شد و نقشه‌هایش به باد رفت.
بی‌درنگ وارد خدمت نظام شد. در ۱۹۴۲ افسر شد و دیری نپایید که فرماندهی یک واحد آتشبار را به عهده گرفت و تا ۱۹۴۵ در خط مقدم جبهه ماند. دو بار نشان شهامت گرفت و به درجۀ سروانی رسید.
"آنچه روزگارش را تیره و تار کرد رعایت نکردن جوانب احتیاط سیاسی بود. ماه‌ها با افسری همقطار در واحدی دیگر مکاتبه می‌کرد. سابقۀ دوستی این دو از روستوف بود. این دوست نیز مانند سولژنیتسین دربارۀ استالین و سیاست‌هایش دچار تردیدهای جدی شده بود. به این پندار که نامه‌های خصوصی خیلی سطحی بازرسی می‌شوند، دو دوست عقایدشان را با اندک پرده پوشی ابراز کرده بودند".
اما نامه‌ها بطور دقیق بررسی می‌شد و همین نامه‌ها سبب شد که سر و کارش به زندان و اردوگاه کار اجباری بیفتد. در اردوگاه‌ها باورهای مارکسیستی‌اش سستی گرفت. اما تخصص او در ریاضیات سبب شد که پس از چندی او را در انستیتوی پژوهشی زندان به کار گمارند که غذای بهتری داشت و از کار طاقت‌فرسای بدنی در آن خبری نبود. این سبب نجات او گردید وگرنه در اردوگاه‌های کار اجباری مرده بود.
در۱۹۵۰ به علت اختلافاتی که با اولیای امور انستیتو پیدا کرد، به زندان منتقل شد. زندانی در آسیای مرکزی. سه سالی را که سولژنیتسین در این اردوگاه سپری کرد منابع غنی و سرشاری برای آثار آتی‌اش فراهم آورد.
او که به نوبت عمله، آجرکار، و ریخته گر شد شاهد اعتصاب گسترده و اعتراض آمیز زندانیان گردید و با افرادی آشنایی پیدا کرد که سالیان سال در بند انواع زندان‌ها و اردوگاه‌های کار اجباری شوروی گرفتار بودند.
سولژنیتسین جریان عادی روزمره و سفاکانۀ سیستم اردوگاه و عوارض آن را روی زندانیان گوناگون در کتاب "یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ" ترسیم کرده و بسیاری از گزارش‌هایی را که از آشنایان تازه‌اش شنیده بود بعدها در "مجمع الجزایر گولاک" گنجاند.
در ۱۹۵۲ با عمل جراحی در بیمارستان اردوگاه، یک تودۀ بزرگ متورم سرطانی را از بدن او خارج کردند. در همان سال خبر غم‌انگیزی به او رسید: همسرش که ظاهرا برای جدا شدن از شوهری که "دشمن خلق" بود تقاضای طلاق کرده بود، سرانجام موفق شده بود و اکنون با مرد دیگری زندگی می‌کرد.
در ۱۹۵۳ پس از هشت سال زندان آزاد شد اما به تصمیم اولیای امور برای ابد به دهکده‌ای در قزاقستان تبعید گردید و در آنجا به تدریس ریاضیات و فیزیک پرداخت و با شتابی تب آلود شروع به نوشتن کرد.
چند ماه بعد دردهای شدید شکم او را از ادامه کار باز داشت. سرطان دوباره بازگشته بود و ظاهرا از جای دیگری سر در آورده بود. در پایان سال ۱۹۵۳ تصور براین بود که چند ماه بیشتر زنده نمی‌ماند. نوشته هایش را در باغچه‌ای مدفون کرد و خود را به تاشکند رساند که بیمارستان سرطان شناسی داشت. سال‌ها بعد، دوران اقامتش در بیمارستان در کتاب "بخش سرطان" بازتاب یافت.
از ۱۹۵۴ بار دیگر زندگی عادی را از سرگرفت و توانست دوباره به نوشتن بپردازد. حکم تبعید ابدی او در ۱۹۵۶ لغو شد و به او اجازه دادند به بخش اروپایی روسیه بازگردد.
در ۱۹۵۷ بار دیگر با همسر سابقش (ناتالیا روشتوفسوکایا) ازدواج کرد و با او به ریازان، شهری در نزدیکی مسکو رفت و در آنجا چون گذشته به تدریس فیزیک پرداخت و مخفیانه به نوشتن ادامه داد.
در۱۹۶۱ در پایان بیست و دومین کنگرۀ حزب کمونیست شوروی که در آن استالینیسم با بوق و کرنا محکوم شد، تصمیم گرفت خطر کند و نسخۀ خطی "یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ" را به "نوی میر" معتبرترین ماهنامۀ ادبی شوروی برساند. سردبیر، توارودوفسکی، تحسین خود را نثار سولژنیتسین کرد و با تدبیرهای خارق العاده ای توانست متن را به چاپ برساند.
چاپ این اثر رویدادی پراهمیت تلقی شد. دنیای غرب آن را بمبی سیاسی به شمار آورد ولی تفسیر رسمی در شوروی، کتاب را افشای اشتباهات استالین وانمود کرد که دیگر برای همیشه از میان رفته است.
پس از انتشار یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ نامه‌های فراوانی به دست سولژنیتسین رسید. این نامه‌ها غالبا از سوی کسانی نوشته می‌شد که خود رنج وحشتناک اردوگاه‌های کار اجباری را تحمل کرده بودند.
طی سال های ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴ سولژنیتسین با تعداد زیادی از نویسندگان نامه‌ها بطور محرمانه ملاقات کرد تا بتواند شرح حال آنان را با تمام جزییات ثبت کند. بیشتر این اطلاعات در "مجمع الجزایر گولاک" گنجانده شده است.
اما فضای سیاسی دوران خروشچف دوام نیاورد و با کودتایی که خروشچف را در اواخر ۱۹۶۴ از اریکه قدرت به زیر کشید، اوضاع وخیم‌تر از قبل شد. کوشش‌های نویسنده برای چاپ "دایرۀ اول" در "نوی میر" ناکام ماند و او تصمیم گرفت میکروفیلم آن را به خارج از کشور بفرستد.
در ۱۹۶۵ اوضاع باز هم وخیم‌تر شد. به آپارتمان دو دوست ریختند و دست نوشته های سولژنیتسین را بردند. این پیشامد سبب شد تصمیم بگیرد کتاب "بخش سرطان" را از طریق شبکه زیرزمینی (سامیزدات) منتشر کند.
این شبکه کتاب های ممنوعه در شوروی را با دست‌نویس در چندین نسخه تکثیر و توزیع می‌کرد. در ۱۹۶۸ دو اثر مهم او یعنی مجمع الجزایر گولاک و بخش سرطان در غرب منتشر شد. دراکتبر۱۹۷۰ نوبل ادبیات به خاطر "قدرت اخلاقی در تعقیب سنت‌های حیاتی ادبیات روسی" نصیب او شد.
در۱۹۷۴ گروهی از عوامل کا. گ. ب به خانه‌اش ریختند و او را به زندان بردند. تابعیت شوروی از او گرفته شد و فردای آن روز با هواپیما او را به آلمان غربی منتقل کردند. ابتدا ساکن زوریخ شد و در ۱۹۷۶ به آمریکا رفت و در کاوندیش، روستایی کم جمعیت واقع در جنوب ورمانت ساکن گردید.
با پرسترویکای میخائیل گورباچف نام آلکساندر سولژنیتسین در اتحاد شوروی دوباره سر زبان ها افتاد و در مطبوعات روسیه "دشمن خلق" بر مسند قهرمان ملت نشست.
سرانجام، در سال ١٩٩٠ گورباچف تابعیت اتحاد شوروی را به سولژنیتسین پس داد و یک سال پس از آن اتهام "خیانت به وطن" علیه او را ملغی کرد.
نخستین بازدید سولژنیتسین از روسیه در اوایل دهه ١٩٩٠ یک رویداد تاریخی محسوب می‌شد. نویسنده غریب در سال ١٩٩۴ برای همیشه به کشور زادگاهش برگشت و در همان سال با بوریس یلتسین، رئیس جمهوری وقت روسیه، ملاقات کرد و در مجلس دومای دولتی سخنرانی کرد.
در سال ١٩٩٧ جایزه سولژنیتسین برای نویسندگان روسی زبان تاسیس شد و سال ٢٠٠٧ ولادیمیر پوتین شخصا جایزه دولتی روسیه برای دست آوردهای بشردوستانه را به او اهدا کرد.
اما این همه عنایت دولت روسیه به سولژنیتسین باعث نشد که او به ستایش رژیم نوین کشورش بپردازد بلکه برعکس، او در واپسین نوشته هایش سیستم دموکراتیک غربی و پیروی کورکورانه روسیه از غرب را به باد انتقاد گرفت.
سولژنیتسین از دوری مردم از دین و ایمان و سکولاریسم فزاینده در روسیه آزرده بود و در یکی از آخرین گفتگوهای مطبوعاتی خود در ماه ژوئیه سال ٢٠٠٧ به مجله اشپیگل آلمان گفت: "ایمان برای من پایه زندگی فرد محسوب می شود."*
*در تهیه این گزارش از کتاب سولژنیتسین از سری نسل قلم استفاده شده است.
منبع: جام جم آنلاین
+++
برخی از آثار آلکساندر سولژنیتسین عبارتند از:

شعله در باد
دختر بدکاره و هالو
شب‌های پروس
نامه به رهبران شوروی (به زمامداران شوروی)
صلح و تجاوز
لنین در زوریخ
درخت بلوط و گوساله
زندگی در اتحاد شوروی
جمهوری کار
تانک‌ها حقیقت را می‌دانند
جشن پیروزی
اکتبر چرخ قرمز
سوالی از روسیه در پایان قرن بیستم
روسیه در حال سقوط

برخی از آثار ترجمه شده وی به زبان فارسی عبارتند از: (اسامی قرمزرنگ قابل دانلود هستند)
تذکر: برای دانلود از سایت 4shared.com باید ابتدا عضو سایت شده و sign in کنید و سپس به صفحه دانلود رفته و کتاب را دانلود کنید.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
حقوق نویسنده
به زمامداران شوروی
یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ
مجمع الجزایر گولاگ (نسخه کیفیت بالا - ١٢٨ مگابایت)
مجمع الجزایر گولاگ (نسخه کیفیت متوسط ـ ٢١ مگابایت)
بخش سرطان

نظرات ()



مجمع الجزایر گولاگ
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳٩٠/٧/۱٠

مجمع‌الجزایر گولاگ

گولاگ مخفف جمله روسی «Glavnoye upravlyeniye ispravityel'no-trudovih lagyeryey i koloniy است که به انگلیسی «Chief Administration of Corrective Labor Camps and Colonies» ترجمه شده و به فارسی تقریبا به معنی «ریاست اداره اردوگاه‌ و مجتمع‌های کار تائدیبی» می‌باشد.
+++
تقدیم به آنان که چندان زنده نماندند که این حکایتها را بازگویند. و باشد که از سر تقصیر من که همه چیز را ندیدم، هم چیز را به خاطر نسپردم، همه را به فراست درنیافتم، درگذرند.

سالها ، به اکراه، از نشر این کتاب که کار نوشتنش اختمام یافته بود، خودداری کردم. تکلیف در برابر آنان که هنوز در قید حیات بودند، از تکلیفی که در قبال مردگان به گردن داشتم، سبق می‌برد. اما امروز که به هر حال، دستگاه امنیت کشور کتاب را ضبط کرده است، دیگر جز اینکه بی‌درنگ در مقام انتشارش برآیم هیچ راهی ندارم.

الکساندر سولژنیتسین
سپتامبر ۱۹۷۳

پیشگفتار مترجم

مجمع‌الجزایر گولاگ که اسناد و مدارک و شواهد آن به دستور شخص خروشچف برای تدوین تاریخ حکومت شوراها و ره‌آوردهای جانگداز و نکبت‌بار کمونیسم برای ملت روس و ملل دیگر روسیه گردآوری شده است کتابی است که اکنون به همه زبانها برگردانده شده است و در همه کشورهای جهان ـ جز کشوراهایی که در چنگ کمونیسم گرفتار هستند ـ انتشار یافته است ... و روی‌همرفته، یادنامه میلیونها انسانی است که رنج بردند و طعمه مرگ شدند... گزارشی است که از گرداب خشم و طعنه و ترحم سرچشمه گرفته است... مرثیه‌ای است و کیفرخواستی...

جلد اول مجمع‌الجزایر گولاگ ما را در دهلیز جهنم، در آستانه جهنم رها می‌کند. سولژنیتسین در جلد دوم مجمع‌الجزایر گولاگ ما را به اعماق جهنم می‌برد، به بازداشتگاه‌های مرگ می‌برد (که خود، پس از بازداشتش در سال ۱۹۴۵، مدت هشت سال در آن به سر برده است).

سولژنیتسین در جلد دوم مجمع‌الجزایر گولاگ به شرح «کشتار از طریق کار» یا «کشتار به وسیله کار» میپردازد، توضیح آنکه اکثر مردمی که بازداشت می‌شوند برای آن به زندانها و بازداشتگاههای مجمع‌الجزایر گولاگ فرستاده می‌شوند که حکومت شوراها به کارگران بی‌مزد و بی‌مواجب احتیاج دارد. و شکنجه‌ها بدین گونه آغاز می‌شود... و همین انسانها هستند که به جای اسب به گاریها... و به جای سگ به درشکه‌های برفی بسته می‌شوند تا بار ببرند و بار بیاورند.

سولژنیتسین، در اینجا تاریخچه مجمع‌الجزایر را با تفصیل بسیار ـ از آغاز تا پایان ـ شرح می‌دهد، از زندگی روزانه زندانیان، از زنان زندانی و سرنوشت بسیار تلخ این زنان، و از ملتی به نام زک‌ها (Zeks) (زندانیان) حرف می‌زند و آنگاه شاهد عروج مذهبی و روحانی خود سولژنیتسین می‌شویم.

در جلد دوم مجمع‌الجزایر گولاگ به قلب تاریخ و جغرافیای مجمع‌الجزایر می‌رویم، شاهد سر بر آوردن مجمع‌الجزایر از دریا، شاهد تحکیم و تولیدمثل و تکثیر آن در سطح کشوری می‌شویم که سرانجام خودش به نوعی حومه بیکران بازداشتگاهها و اردوگاه‌هایی تبدیل می‌شود... و در اینجا، با کشوری آشنا می‌شویم که در سایه کار کشتارگونه، ملت تازه‌ای به نام ملت بردگان، زندگی می‌کند و کم‌کم آغشته رسوم و اخلاق و اصطلاحهای این بردگان (زندانیان) می‌شود.

جلد دوم مجمع‌الجزایر گولاگ «فرهنگ» بازداشتگاههای مرگ است که دهها سال در میان دهها میلیون بومی مجمع‌الجزایر پابرجا مانده است، مجمع‌الجزایری که برای خودش آیینها و قاعده‌ها و قانونها و روایتها و طبقه‌ها و سلسله‌مراتبی دارد ـ و این بومیان مجمع‌الجزایر، همان زک‌ها هستند، قومی که در تاریخ منحصر به فرد است، و یگانه قومی است که به سرعت نابود می‌شود و با همان سرعت هم تکثر می‌یابد و تولید مثل می‌کند، زیرا امواج پیاپی بازداشتهای فشرده و «گروهی» به سوی مجمع‌الجزایر روان هستند.

برای انسانی که از این مهلکه جسته است و می‌خواهد به تنهایی به توصیف چنین دهشتهایی بپردازد، اتمام چنین کاری محال است اما با این همه، سولژنیتسین به دنبال حرفهایش چنین می‌گوید : « برای آنکه بدانیم دریا چه مزه‌ای دارد، به جرعه‌ای بیش احتیاج نیست».

جلد سوم مجمع‌الجزایر، جلد آخرین اثری است که چون بنای فناناپذیری به یاد میلیونها قربانی استبداد در اتحاد شوروی برافراشته شده است. سولژنیتسین در اینجا به بررسی واپسین دوره فرمانروایی استالین و فرمانروایی جانشینانش می‌پردازد. یک ربع قرن پس از آنکه انقلاب، زندانهای با اعمال شاقه را از میان برد، این زندانها و بازداشتگاه‌ها چگونه از نو پدید آمدند و چه شد که به زودی با بازداشتگاههای ویژه‌ای که به سیاسیها اختصاص داشتند و هر زندانی ، در آن، مثل بازداشتگاههای نازیها، برای خودش نمره داشت، در آمیختند و یکی شدند. و این کارها درست دو سه سال پس از دادگاه نورنبرگ انجام گرفت، در صورتی که بشریت آه از دل بر می‌آورد و چنین می‌گفت: «چنین چیزی هرگز دیگر پدید نخواهد آمد!» و امروز مورخ مارکسیستی که می‌خواهد مسئولیت سرنوشت قربانیان را به گردن قربانیان بیندازد، این سوال را به میان می‌آورد: «چرا هیچ مقاومتی نشان ندادید؟». سولژنیتسین در اینجا فرصت را غنیمت می‌شمارد و با شرح تاریخچه خارق‌العاده فرارها، اعتصابها و شورشها و عصیانهای سرشار از حماسه‌ای که در تاریخ بازداشتگاههای شوروی در دوره پس از جنگ، روی داده است و تاکنون هیچ کسی از آن خبر نداشته است، به این سوال جواب می‌دهد.

در جلد سوم مسئله دیگری هم به میان می‌آید: آیا مرگ استالین به عمر گولاگ پایان داد؟ سولژنیتسین جواب می‌دهد که مطلقا چنین چیزی نیست و نظام بازداشتگاهها بسی سخت‌تر شده و خشونت بس بیشتری پیدا کرده است و آن تبعید درون مرزی که در جریان تصفیه گولاگ‌ها گریبان 15 میلیون دهقان را گرفت، و بعد گریبان ملیتهایی را گرفت و همه‌شان را به دیار نیستی فرستاد، اکنون روش معمول و تعمیم یافته‌ای برای از سر باز کردن و دور کردن عناصر ناسازگار شده است . سولژنیتسین می‌گوید که بسیاری از قهرمانهای بی‌نام و نشانی که در این کتاب هستند و هنوز نمرده‌اند، همچنان در بازداشتگاههای مجمع‌الجزایر به سر می‌برند.

خلاصه، مجموعه مجمع‌الجزایر گولاگ شرح یکی از دهشت‌بارترین جنایتهایی است که تاکنون در تاریخ جهان، علیه بشریت صورت گرفته است و گزارش کاملی از تاریخ و نحوه کار و وسعت دستگاهی است که نامش بازداشتگاه مرگ است. و نکته دیگری که در این کتاب به چشم می‌خورد این است که مجمع‌الجزایر گولاگ از لحاظ مذهبی آغشته به ایمان عمیقی است، و ناگفته نماند که سولژنیتسین راه ایمان آوردن به خدا را در زندان از یک دانشجوی جوان دانشگاه مسکو یاد می‌گیرد.

اهمیت مجمع‌الجزایر گولاگ از حدود «قضیه» شوروی فراتر می‌رود. انسان بی‌سلاح در پیکار نابرابری که با قدرت زمینی و تجاوزپیشه و نیرنگ‌باز آغاز کرده است، در خلال قرنها، در هیچ گوشه‌ای از روی زمین مدافعی روشن‌بین‌تر و نیرومندتر و حلال‌زاده‌تر از سولژنیتسین پیدا نمی‌کند و این حلال‌زادگی و شرعیت، زاده دو چیزی است که هیچ یک از بدگویان جیره‌خوار و نابینای او نمی‌تواند انکار کند: یکی عذابی که دیده است و دیگر نبوغی که دارد .

مجمع‌الجزایر گولاگ که سولژنیتسین اسمش را پژوهش ادبی گذاشته است، درباره گمراهیها و انحرافهای تبهکارانه قرن بیستم و ایدئولوژیهای استبدادی‌اش، حقیقتی را باز می‌گوید که در نظر اول ناگفتنی و تشریح‌ناپذیر به نظر می‌آید. برای اینکه مجمع‌الجزایر به هیچ وجه داستان نیست، زاده تخیل نیست، اثر هنری تازه‌ای است که شکل و قالب تازه‌ای دارد. بی‌گمان، مجموعه اسناد و مدارک، مجموعه «نقل قول»های رسمی و مجموعه «شهادتها» است. و سلسله‌ای از خاطره‌های خود نویسنده است. و همین اسناد و مدارک و همین قولها و شهادتها است که مواد اولیه این کتاب را به وجود می‌آورد.

به نظر سولژنیتسین، «بدی» از همان آغاز حکومت شوراها، از اصل حکومت یک حزبی، از اصل استقرار یک حزب نیرومند و مطلق‌العنان سرچشمه می‌گیرد که پایانش استقرار قدرت پلیسی است. «بدی» از همان ایدئولوژی مارکسیسم و به زبان دیگر، از فطرت و ماهیت و همه آن ایدئولوژیها و جهان‌بینی‌ها سرچشمه می‌گیرد که جانشین وجدان اخلاقی و معنوی و روحانی فرد می‌شوند و اجازه بدی کردن به مردم می‌دهند و در عین حال به مردم اطمینان می‌دهند که در راه نیکی گام برمی‌دارند.

عبدالله توکل

+++

دیباچه

در سال ۱۹۴۹، من و تنی چند از دوستان به گزارش شایسته توجهی برخوردیم که در مجله طبیعت، آکادمی علوم، انتشار یافته بود. در آن گزارش، به حروف ریز، نوشته شده بود که در خلال کاوشهایی در حوزه رود کولیما (Kolyma) به نحوی از انحاء، به کشف توده‌ای یخ زیرزمینی توفیق یافته‌اند که گواه رود کهنی می‌تواند باشد که دستخوش انجماد شده است و در این رود نمونه‌هایی هم از حیوانهای یخ زده پیدا شده‌اند که دهها هزار سال می‌زیسته‌اند. به شهادت دانشمندی که خبرنگار مجله باشد، این ماهیها یا سمندرهای آبی چنان تر و تازه مانده بودند که اعضاء گروه بی‌درنگ یخ را شکسته‌اند و این نمونه‌های دوره پیش از تاریخ را جا به جا با ولع و لذت خورده‌اند. خوانندگان اندک این مجله، بی‌گمان از شنیدن این خبر که گوشت ماهی ممکن است چنان مدتی درازمدت در میان یخ تر و تازه بماند، دستخوش تعجب شدند اما شمار کسانی که توانستند به مفهوم حقیقی و حماسی این گزارش دور از احتیاط راه ببرند، از این هم بسی کمتر بودند.
ما، هماندم به کُنه قضیه پی بردیم. یکراست، همه صحنه را تا کمترین تفاصیل آن به تصور درآوردیم، آنان که در این کاوشها مشارکت داشته‌اند، یخ را با عجله‌ای دیوانه‌وار شکسته‌اند، مصالح عالیه «ماهی‌شناسی» را زیر پا گذاشته‌اند، به ضرب آرنج راهی برای خودشان گشوده‌اند و شقه‌های گوشت هزار ساله را از چنگ همدیگر ربوده‌اند، کشان کشان تا پای آتش برده‌اند، یخ گوشت را آب کرده‌اند و برای سیر کردن شکمشان با حرص و ولع خورده‌اند.
و اگر ما به کنه قضیه پی بردیم، برای این است که خودمان در زمره آن گروه کاوش بودیم که از افراد آن قبیله نیرومند زک‌ها Z/K (Zek, Zeka –  در جمع Zéki عنوان رسمی Zaklioutchonny به معنی زندانی) بودیم، یگانه قبیله روی زمین که می‌تواند گوشت سمندر آبی را با ولع و لذت بخورد. و اما کولیما، بزرگ‌ترین و سرشناس‌ترین جزیره و قطب قساوت و آن سرزمین شگفت‌آور گولاگ (Gulag) است که از لحاظ جغرافیایی چون مجمع‌الجزایری قطعه‌قطعه شده است اما از لحاظ روانی مثل قاره‌ای به هم جوش خورده است. آن سرزمینی که به تقریب ناپیدا و به تقریب پرواس ناپذیر است و قوم و قبیله زک‌ها در آن سکونت دارد . و این مجمع‌الجزایر، آن سرزمین دیگر، سرزمینی را که در پهنه‌اش جا گرفته است، به مانند مرقع غول‌پیکر، به خطوطی چلیپاوار خانه‌خانه‌ کرده و به نقوش خال‌خال‌گونه آراسته است، چون نگینی در انگشتری نشانده می‌شود، در شهرهایش لنگر انداخته است و مثل سنگی که بر فراز دره‌‌ای معلق مانده باشد، بر فراز خیابانهایش خم شده است. با این همه، برخی از مردم کمترین چیزی حدس نزدند، و بسیاری دیگر بیش و کم چیزی مبهم شنفتند، و تنها کسانی که مدتی در آن اقامت داشتند همه چیز را می‌دانند.
اما تو گفتی که زیستن در جزیره‌های مجمع‌الجزایر قدرت تکلم را از دستشان گرفته بود، زیرا که خاموش می‌ماندند و دم نمی‌زدند.
دو راهه دور از انتظاری که تاریخ ما پیدا کرد، مایه آن شد که ذره‌ای از حقیقت، درباره این مجمع‌الجزایر، از پرده بیرون افتد. با این همه، همان دستهایی که بر دستهای ما دستبند زنده بودند، امروز، آشتی‌جویانه، کفشان پیش می‌آورند: «نه! نباید در گذشته کندوکاو کرد! هر کس که اسمی از گذشته، از زمانهای گذشته ببرد، یک چشمش را باید در آورد!» اما مثل بدین گونه پایان می‌پذیرد: «هر کس که گذشته را فراموش کند، باید هر دو چشمش را درآورد!».
سالها می‌گذرد، دهها سال می‌گذرد و جای زخمها و زخمهای گذشته را تا قیامت از میان می‌برد. در جریان این دوره، برخی از این جزایر شکاف برداشته‌اند، آب شده‌اند و دریای فراموشی قطب، به صدای امواج خویش، برایشان لالایی می‌خواند. و روزی از روزها، در قرن آینده، این مجمع‌الجزایر، و هوایش و استخوانهای مردمش که در اندرون توده یخی، گرفتار انجماد شده‌اند، مثل سمندر آبی باورنکردنی، هیجانی شدید برخواهند انگیخت. من چندان تهور نخواهم داشت که تاریخ مجمع‌الجزایر را بنویسم: «هرگز فرصت تفحص در اسناد و مدارک بایگانی به من داده نشد. اما مگر چنین فرصتی تا قیامت به کسی داده می‌شود؟» آنان که خواهان به یاد آوردن نیستند، وقت بسیار داشته‌اند (و وقت بیشتری خواهند داشت) که همه اسناد را ، تا واپسین سند، از میان ببرند و مراکز اسناد را جارو بزنند. من که دوره یازده ساله اسارت خویش را، در آنجا، نه به چشم ننگ و روسیاهی، و نه به چشم کابوسی مدهش نگریسته‌ام، من که به تقریب شیفته این دنیای دهشت‌بار بوده‌ام، و از این چیزها گذشته، امروز که از حسن تصادف، گزارشهای بسیار، و نامه‌های تازه بسیار به دستم سپرده شده است، شاید توفیق بیابم که دو سه قطعه استخوان و کمی گوشت، گوشتی که، از این گذشته، هنوز زنده است، از قبر درآورم، و از استخوانها و گوشت آن سمندر آبی که از قضا هنوز زنده است، گزارشی بدهم.

 +++

یادداشت نویسنده

این کتاب نه اشخاصی افسانه‌ای و زاده تخیل در بر دارد و نه حوادثی که ساخته و پرداخته تخیل باشد. انسانها و مکانها، در اینجا به نام راستینشان خوانده شده‌اند. هرگاه که حرف اول نامشان آورده شده است، بنا به ملاحظات شخصی بوده است. و اگر به هیچوجه نامی از ایشان برده نشده است، برای این است که حافظه انسانها نتوانسته است نامهای ایشان را در لوح خود نگه دارد. اما همه حوادث درست به آنگونه‌ای که گفته می‌شود، رخ داده است.
نوشتن این کتاب از حیطه قدرت یک تن بیرون بود. گذشته از آنچه ـ در سایه پوست و استخوان، حافظه، حس شنوایی و حس بینایی خویش ـ از مجمع‌الجزایر بیرون بردم، مدارک و اسنادی که برای نگاشتن این کتاب به کارم خورد، از گزارشها، یادداشتها و نامه‌های دویست و بیست و هفت شاهدی فراهم آمد که نامهایشان در اینجا آورده می‌شود. (سیاهه ۲۲۷ نام ضمیمه است.)
اظهار تشکری که من اینجا از ایشان می‌کنم، تشکر شخصی نیست: این کتاب اثر مشترک و دوستانه ما به یاد کسانی است که شکنجه‌ها دیدند و کشته شدند.
دلم می‌خواست که از میان این سیاهه، از بزرگواری آن کسانی یاد کنم که سخت کار کردند و یاریم دادند که این کتاب مستند به منابع و مآخذ و تعلیقه‌هایی باشد که از اعماق کتابخانه‌های امروز... یا از کتابهایی درآورده شده است که از دیرباز از قفسه‌های کتابخانه‌ها بیرون برده شده و نابود گشته است. چندان که حتی پیدا کردن نسخه‌ای هم که نگهداشته شده باشد، سرسختی بسیار می‌خواست. و دلم می‌خواست که، بسی بیشتر از این، به ستایش کسانی بپردازم که در نهفتن این دستنبشته در دقایق دشوار ـ سپس ـ در تکثیر آن یاریم دادند. اما وقت آن نرسیده است که بتوانم جرئت ذکر نامشان را به خویشتن بدهم. مولف این کتاب می‌بایست زندانی پیر جزایر سولووکی (Solovki) ]سولووتسکی Solovetsky [ ـ یعنی دمیتری پتروویچ ویتکووسکی (Dimitri Pétrovich Vitkovski) باشد ـ اما نتیجه نیمه عمری که در آنجا به سر آورد (یادداشتهای بازداشتگاههایش هم، به همین گونه نیمه عمر خوانده شده است) برایش سکته و فلجی پیش‌رس شد. و چون دیری بود که قدرت تکلم از کف داده بود، توانست تنها دو سه فصلی از این کتاب را که اتمام یافته بود، بخواند و یقین پیدا کند که هم چیز گفته خواهد شد. اگر نور آزادی تا مدتی دراز هم بر کشور من نتابد، و اگر دست به دست دادن این کتاب خطری بزرگ دربر داشته باشد، سپاسگزارانه، از جانب دیگران، از جانب آنان که نابود شده‌اند، به خوانندگان آینده‌اش، هم درود بفرستم.

در سال ۱۹۵۸ که این کتاب را آغاز کردم، از وجود هیچ یادداشتی، هیچ کتابی درباره بازداشتگاهها و اردوگاهها خبر نداشتم. در جریان کار خویش، تا سال ۱۹۶۷، رفته رفته از داستانهای کولیما نوشته وارلام شالاموف (Varlam Chalamov) و یادداشتهای د. ویتکووسکی، ا. گینزبورگ (E. Guinsbourg) او.آدامووا ـ اسلیوزبرگ (o. Adamova’ Sliozberg) آگاه شدم ـ و در جریان داستانم به این کتابها و نوشته‌ها به عنوان آثاری که همه از هستیشان آگاهی دارند (و با همه این چیزها، سرانجام چنین خواهد شد!) اشاره و استناد کرده‌ام.
و اشخاصی چون م. یا. سودراب ـ لاتسیس (M. Ia. Soudrab – Latsis) ـ ن. و. کریلنکو (N. V. Krylenko) که چندین سال دادستان کل بود ـ و جانشین آ. ویشینسکی (A. Vychinski) با آن حقوقدانان همدستش که محال و ممتنع است که در میانشان مقام ممتازی به ای. ل. آورباخ (I. L. Averbach) نداد، به رغم قصد و نیت خودشان، به خلاف تمایل و اراده خودشان، مدارک و اسنادی گرانبها برای این کتاب فراهم آورده‌اند، بسیاری از قضایای بزرگ، حتی ارقام و آمار و همان هوایی را که استنشاق می‌کرده‌اند، نگه داشته‌اند.
مدارک و اسنادی هم برای این کتاب به توسط سی و شش نویسنده شوروی، و در راس همه، ماکسیم گورکی (Maxime Gorki) فراهم آمده است که نویسندگان کتابی ننگین درباره بلومورخانال (Belomorkanal) ـ ترعه دریای سفید ـ بوده‌اند، نخستین کتابی که در دنیای ادب روس به مدح و تمجید کار برده منشانه پرداخته است. (بلومورخانال ـ ترعه استالین در میان دریای سفید و دریای بالتیک ـ مسکو ـ سال ۱۹۳۴ ـ این مجموعه با مقاله‌ای به قلم گورکی به عنوان حقیقت سوسیالیسم آغاز می‌شود.

دانلود نسخه کیفیت متوسط ٢٣ مگابایت
دانلود نسخه کیفیت بالا ١٢٨ مگابایت

نظرات ()



یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳٩٠/٧/۱٠

یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ

اشاره‌ای از گئورگ لوکاچ
(برگرفته از مقدمه کتاب)

 مسئله مهم در داستان یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ هراس‌های حاکم بر عصر استالین، بر اردوگاههای کار اجباری و غیره نیست. حداقل اینجا در درجه نخست اهمیت قرار ندارد. این درونمایه زمانی در ادبیات غرب وجود داشته است. گذشته از این، پس از کنگره بیستم که انتقاد از دوران استالین را در دستور کار خود قرار داد، این هراس‌ها تاثیر تکان‌دهنده‌ نخستین خود را، بیش از همه برای کشورهای سوسیالیستی، از دست داده‌اند. دستاورد ادبی سولژنیتسین در این کتاب، دگرگون ساختن ماجرای یک روز بی‌حادثه در اردوگاهی نوعی به صورت نمادی از گذشته است، گذشته‌ای که هنوز پشت سر گذاشته نشده و به بیان هنری درنیامده است. با این که اردوگاهها اندکی از بسیار ویژگی‌های دوران استالین را در بر می‌گیرند، اما نویسنده با این تصویر تیره و دلگیر زندگی اردوگاهی که ماهرانه ترسیم می‌کند، نمادی از زندگی هر روزه زمان حاکمیت استالین به دست می‌دهد. او آشکارا در این راه کامیاب بوده است، چرا که در برخورد هنرمندانه با موضوع این پرسش‌ها را مطرح می‌سازد: این دوران چه خواسته‌هایی را بر مردمانش تحمیل کرده است؟ چه کسی موجودیت انسانی خویش را به اثبات رسانیده است؟ چه کسی شأن و تمامیت انسانی خویش  را حفظ کرده است؟ چه کسی از مهلکه جان بدر برده است و چگونه؟ چه کسی به گوهر انسانی خویش پایبند بوده است؟ این انسانیت در کجاها خدشه‌دار شده، در هم شکسته و لگدکوب شده است؟ وفاداری بی‌چون و چرای نویسنده به چارچوب تنگ زندگی اردوگاهی، آنهم به صورت عریان و بی‌واسطه‌اش، این امکان را به او می‌دهد که پرسش خود را یکجا هم به بیانی کلی و هم به گونه‌ای مشخص با ما در میان گذارد. گریز راههای سیاسی یا اجتماعی که زندگی در برابر انسانهای زنده قرار می‌دهد، گریز راههای که پیوسته در حال تغییراند، در نهاد موضوعی که نویسنده مطرح می‌کند نادیده انگاشته می‌شوند. در حالی که پایداری یا زوال که همان بودن یا نبودن عینی آدمهای زنده است، نمودی صریح پیدا می‌کنند، آنچنان که هر تصمیمی که به تنهایی گرفته می‌شود تا سطح یک تعمیم منطبق با واقعیت فرا می‌رود و به صورت نمونه‌ای بارز، خود می‌نماید.
تشکل داستان به تمامی و جزئیات آن برای همین منظور به کار گرفته شده است. برشی که از زندگی روزمره اردوگاه پیش چشم ماست، آنچنان که آدم اصلی در پایان داستان بر آن تاکید می‌کند، نشانگر روزی «خوب» در زندگی اردوگاهی است. و در واقع هیچ حادثه بخصوص، هیچ شرارت فوق‌العاده‌ای در آنروز اتفاق نمی‌افتد. ما شاهد نظم عادی اردوگاه و واکنش‌های نوعی ساکنان آن بر اساس همان نظم هستیم. از این رهگذر نویسنده به مسائل عمده و مهم اشاره‌ای می‌کند و می‌گذرد و این دیگر بر عهده تخیل خواننده است که مصائب عظیم‌تری را که بر آدمها رفته به تصور درآورد. این وسواس در تمرکز بر موضوعات اصلی دقیقا با شیوه بشدت صرفه‌جویانه محاکمات جور و هماهنگ است. از دنیای بیرون اردوگاه تنها آن عناصری نشان داده می‌شود که تاثیری ناگزیر بر زندگی آدمهای دربند دارد، از دنیای عاطفی این آدمها، آنهم به زیانی قابل فهم و سرراست، تنها به آن واکنش‌هایی پرداخته می‌شود که با گوهر انسانی آنها پیوندی مستقیم دارد ـ و حتی در این مقوله هم از اطناب‌ نشانی نیست. بدین سان، این اثر ـ که اگرچه نمی‌توان آنرا داستانی نماد گرایانه انگاشت ـ می‌تواند تاثیر ژرف نمادینی از خود بجا بگذارد، و این چنین است که مسائل هر روزه دوران استالین ـ حتی اگر در نگاه نخست هیچ وجه مشترکی با زندگی اردوگاهی نداشته باشند ـ به تلویح در این روایت شرح داده می‌شوند. حتی این اجمال بینهایت انتزاعی نوشته سولژنیتسین نشان می‌دهد که این اثر به لحاظ شیوه یک داستان بلند، یه نوولا (Novella) است و نه یک رمان (با اینکه این صورت ادبی می‌تواند کوتاه باشد) و این در حالی است که نویسنده می‌کوشد در خلال توصیف عینی خود به گسترده‌ترین تمامیت ممکن و تاثیر و تاثری متقابل میان آدمهای نوعی در جهت غنا بخشیدن به سرشت‌ها و سرنوشت‌های آنان دست یابد. سولژنیتسین آگاهانه از هرگونه فرانگری پرهیز می‌کند. زندگی اردوگاه همچون وضعیتی پایدار باز نموده می‌شود. چند اشاره گذرا که به زندگی پیش از محکومیت افراد می‌شود، سربسته و مبهم است و رهایی از اردوگاه را کسی به خواب هم نمی‌بیند. در مورد آدم اصلی تنها بر این نکته تاکید میشود که شهر و دیار او در مدت زندانی شدنش بسیار تغییر کرده است و این که بازگشت به دنیای مالوف و آشنای گذشته به هیچ رو برای او ممکن نیست. این نیز پرت‌افتادگی اردوگاه را از زندگی واقعی بیشتر قوت می‌بخشد. بدین سان چشم‌انداز آینده از هر سو تیره و تار می‌نماید. آنچه قابل روئیت است روزهایی است یکنواخت، روزهایی که بد یا خوب سپری می‌شوند، اما هیچ تفاوت عمده‌ای با یکدیگر ندارند. در بازنمایی گذشته نیز به همین سان صرفه‌جویی می‌شود. جسته و گریخته اشاره‌هایی که نویسنده به چگونگی گرفتار شدن پاره‌ای آدمهای داستان دارد، اشاراتی صریح در قالب عباراتی خشک و بی‌طرفانه، خودسرانگی احکامی را که از محاکم اداری، شهری و نظامی صادر شده‌اند، آشکار می‌کند. از مسائل عمده سیاسی ، فی‌المثل از محاکمات بزرگ سخنی بر زبان آورده نمی‌شود، واقعیت‌ها را ظلمات گذشته در خود فرو بده است. حتی از بی‌عدالتی تبعید هم که درچند مورد ذکری از آن به میان می‌آید، مستقیما انتقاد نمی‌شود، بلکه بیشتر به صورت واقعیتی تلخ، پیشفرض ناچار پذیرفته شده‌ی این هستی اردوگاهی باز نمود می‌شود. هر آنچه می‌تواند و باید پرداختن به آن وظیفه رمانها و درام‌های آینده باشد در اینجا آگاهانه از قلم نویسنده می‌افتد. در این ویژگی ما تشابهی صوری، صرفا صوری، به لحاظ شیوه یا صورتی از داستان که پیشتر به آن پرداخته‌ایم (نوولا) می‌یابیم. این به معنای واپس نشستن و ناتوانی در انتخاب صورتهای گسترده داستانی نیست، بلکه کشف آغازین واقعیتی است که صورتهای گسترده در خور خود را طلب می‌کند .
امروز دنیای سوسیالیسم در شب تاریک نوزایش مارکسیسم درنگ کرده است، آن نوزایشی که وظیفه‌اش نه تنها امحاء کژدیسگی‌های زمانه استالین و سمت‌گیری بسوی آینده است، بلکه فراتر از آن، قابلیت دربرگیرندگی واقعیت‌های تازه در کنار روش‌های کهنه ـ نومارکسیسم اصلی است . در ادبیات رآلیسم اجتماعی همین وظیفه را به عهده دارد. ادامه آنچه در دوران استالین ستایش می‌شد و آنرا رآلیسم اجتماعی قلمداد می‌کردند، کار بیهوده‌ای است. اما با این حال من معتقدم این نیز خطاست که با پذیرفتن هر آنچه در اروپای غربی پیدا می‌شود، از اکسپرسیونیسم گرفته تا فوتوریسم و با گذاشتن نام نئورآلیسم بر آنها و انداختن صفت اجتماعی، رآلیسم اجتماعی را دچار مرگی نابهنگام سازیم. اگر نویسندگان سوسیالیست بر آن شوند که وظیفه خویش را مورد مداقه قرار دهند، اگر بار دیگر در رویارویی با مسائل بزرگ زمان حال مسئولیت هنرمندانه‌ای را که بر عهده آنهاست، احساس کنند، نیروهای عظیم از بند رها شده و در راستای دستیابی به ادبیات اجتماعی به مفهوم والا و بایسته آن به جریان خواهند افتاد. در این روند دگرگونی و نوشوندگی که رو بر تافتن بی‌درنگ از رآلیسم اجتماعی زمان استالین را ایجاب می‌کند، نقش راهگشا و راهیاب در مسیری که به سوی آینده می‌رود از آن سولژنیتسین و داستان اوست . البته نویسندگانی از این دست که طلایه‌دار یک دوران شکوفایی در ادبیات بشمار می‌آیند، بی‌آنکه اثارشان مزیت هنری ویژه‌ای را دارا باشد از فضیلت تقدم برخوردار خواهند بود. لیلو (Lillo) و پس از او دیدروبه عنوان نخستین کاشفان درام بورژوایی، نمونه‌های بارز این دسته از نویسندگانند. با اینحال، جایگاه تاریخی سولژنیتسین با آنها تفاوت دارد. زمانی که دیدرو از جنبه‌های نظری، شرایط اجتماعی را در قلب علایق نمایشنامه‌نویسی خود جای داد، به لحاظ درونمایه باب تازه‌ای را بر روی تراژدی گشود، کم‌مایگی دارم‌هایش از اهمیت نقش پیشروی او نمی‌کاهد. این ویژگی صرفا به شناخت انتزاعی این نویسنده از موضوعاتش مربوط و محدود می‌شود. اما سهم سولژنیتسین را به لحاظ درونمایه ادبی کارش نمی‌توان با آنها مقایسه کرد. برعکس، کیفیت نگارش او در پرداختن به واقعیت روزاروز زمانه استالین و شقوقی از زندگی انسان که در برخورد با مسئله مرگ و زندگی، تاب آوردن یا از پای درآمدن، پیش چشم ما می‌گذارد، حرفی و سخنی نو است. اردوگاه کار اجباری نمادی است از زندگی هر روزه در دوران حاکمیت استالین، و دستاورد سولژنیتسین پرداختن تصویری است از خود زندگی اردوگاهی به صورت ماجرایی فرعی با کلیتی که هر آنچه برای عملکرد جمعی یا فردی در زمان حال اهمیت دارد، همچون پیش‌درآمدی ناگزیر برای شناخت همان زمان حال، در آن باز نموده می‌شود.

برای دانلود کتاب به اینجا مراجعه کنید.

نظرات ()



به زمامداران شوروی
نویسنده: علیرضا بیاتی - ۱۳٩٠/٧/۱٠

به زمامداران شوروی

پیشگفتار مترجم

روزهای آفتابی ماه اوت سال ۱۹۶۲ در دماغه‌ی پیشوندی واقع در کرانه دریای سیاه سپری می‌شد. نیکیتا خروشچف نخست‌وزیر و دبیر اسبق کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروری، در کاخ ییلاقی خویش، متن تحریر شده‌ی کتابی را از نظر می‌گذارند. این، متن کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» نوشته‌ی الکساندر ایوانویچ سولژنیتسین بود. نویسنده پس از رهایی از زندان و اردوگاه‌های کار اجباری و تبعید، فرصت یافته بود تا وقایع یک روز از زندگی خویش را به صورت کتابی درآورد.
آناستاس ایوانویچ مکیویان، عضو دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی نیز، آن روزها در شبه‌جزیره کریمه و کرانه‌های دریای سیاه سرگرم استراحت بود. نیکیتا خروشچف به هنگام ملاقات با میکویان، کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» را ستود و به وی توصیه کرد، آنرا بخواند. میکویان نیز پس از مطالعه، نظر موافق خویش را با نوشته‌های کتاب اعلام داشت.
پس از چندی، موضوع چاپ کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» نوشته‌ی الکساندر سولژنیتسین در دستور روز جلسه‌ی دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی قرار گرفت. چرا خروشچف به تنهایی دستور چاپ این کتاب را صادر نکرد؟ چرا برخلاف تصویبنامه‌ی دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروری، شورای وزیران اتحاد شوروی و کمیته‌ی امنیت دولتی «کا.گ.ب» بررسی کتاب را به اداره‌ی سانسور محول نکرد؟
کاش خروشچف پاسخ این پرسشها را پیش از مرگ خویش گفته بود. در نخستین جلسه‌ی دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، تصمیمی در زمینه‌ی انتشار کتاب سولژنیتسین اتخاذ نشد. برخی از اعضای دفتر سیاسی اعلام داشتند که داستان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» را نخوانده‌اند. بعضی نیز با احتیاط اظهار نظر کردند و در دفاع از ماموران «کا.گ.ب» گفتند که ماموران «کا.گ.ب» در اردوگاههای کار اجباری «بنا بر دستورهای روسای خویش انجام وظیفه کرده‌اند.»
پس از مدتی گفتگو قرار بر این شد که اخذ تصمیم درباره‌ی پیشنهاد خروشچف مبنی بر انتشار کتاب به جلسه‌ی بعد موکول شود. از جلسه‌ی بعدی دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، آگاهی در دست نیست. ولی چندی نگذشت که در شماره‌ی یازدهم مورخ ماه نوامبر سال ۱۹۶۲ مجله‌ی «نووی میر» (دنیای جدید) که زیر نظر الکساندر تواردوفسکی شاعر و نویسنده‌ی مشهور شوروی اداره میشد، از صفحه هشتم تا صفحه هفتاد و چهارم مجله، بخشی از داستان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» به چاپ رسید. بی‌درنگ تیراژ مجله‌ی «نووی میر» چهل هزار شماره افزایش یافت. نوزدهم ماه نوامبر سال ۱۹۶۲، پلنوم کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، در مسکو برگزار شد و کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» مورد بحث و گفتگوی اعضای کمیته‌ی مرکزی قرار گرفت. در تاریخ بیست و سوم ماه نوامبر سال ۱۹۶۲ مقاله‌ای زیر عنوان «بنام حقیقت و بخاطر زندگی» در روزنامه‌ی «پراودا» ارگان کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی انتشار یافت . در مقاله چنین آمده است:
«در ادبیات ما نویسنده‌ای با استعداد و کم‌نظیر پدید آمده است... نوشته‌ی الکساندر سولژنیتسین قدرت هنری تولستوی را در برابر دیدگان مجسم می‌کند.» نویسنده این مقاله و. یرمیلوف یکی از منتقدان محافظه‌کار اتحاد شوروی و یکی از بازیگران عصر خودکامگی استالین بود. چند روز بعد خبرگزاری شوروی «تاس» مطالبی در زمینه‌ی شرح احوال و زندگی الکساندر سولژنیتسین برای درج در جراید، انتشار داد. این مطالب در شماره‌های مورخ بیست و هشتم نوامبر سال ۱۹۶۲ روزنامه‌های «مسکو سکایا پراودا» و «سوتسکایا راسیا» و بسیاری از جراید محلی انتشار یافت. در نوشته‌ی مذکور چنین آمده است:

« الکساندر ایوانویچ سولژنیتسین به سال ۱۹۱۸ در شهر کیسلاودسک (Kislovodsk) پا به عرصه‌ی وجود نهاد. وی به هنگام کودکی پدر خویش را از دست داد و تنها در دامان مادر پرورش یافت. روزگار کودکی و جوانی او در شهر رستوف کنار رود دن گذشت. وی در آن شهر دوره‌ی دبیرستان و سپس دوره‌ی دانشکده را گذرانید. الکساندر سولژنیتسین به سال ۱۹۴۱ در رشته‌ی فیزیک و ریاضیات از دانشگاه شهر رستوف فارغ‌التحصیل شد. در همان سال وی به خدمت در ارتش شوروی فرا خوانده شد. الکساندر سولژنیتسین به سال ۱۹۴۲ دوره‌ی آموزشگاه توپخانه را به پایان رسانید و به سمت فرمانده آتشبار توپخانه به جبه‌ی جنگ رفت . الکساندر سولژنیتسین تا ماه فوریه‌ی سال ۱۹۴۵ در جبهه‌ی جنگ به خدمت اشتغال داشت. وی دو بار به دریافت نشانهای عالی جنگی مفتخر شد. در ماه فوریه‌ی سال ۱۹۴۵ الکساندر سولژنیتسین در اراضی آلمان شرقی (پروس شرقی) با درجه‌ی سروانی توچخانه به خدمت در جبهه‌ی جنگ اشتغال داشت.
در همان ماه وی به اتهام گناهی سیاسی که هرگز مرتکب نشده بود بازداشت و به هشت سال زندان محکوم شد.
الکساندر سولژنیتسین در سال ۱۹۵۷ به سبب فقدان مدارک و دلایل جرم، تمام و کمال تبرئه شد. وی اکنون به سمت دبیر ریاضیات و فیزیک به خدمت اشتغال دارد. »
این مطالبی بود که جراید شوروی، آن روزها درباره الکساندر سولژنیتسین نوشتند.
و اما جریان بازداشت او ... بهتر است جریان بازداشت الکساندر سولژنیتسین را به قلم خودش بخوانیم:
« بی‌گمان بازداشت من، از آسانترین و عادیترین بازداشتها بود. این بازداشت، نه مرا از آغوش نزدیکانم بیرون کشید و نه از زندگی شیرین و دلچسب خانوادگی جدا کرد. در یکی از ماه‌های کوتاه، زودگذر و ناپایدار اروپا ـ ماه فوریه ـ در سرزمینهای دماغه‌ی پیش‌رفته‌ی کرانه‌ی دریای بالتیک، در جایی که نمی‌دانستم آلمانها به محاصره‌ی ما افتاده‌اند و یا ما به محاصره آنان در‌آمده‌ایم، بازداشت، مرا از چنین شرب‌الیهودی بیرون کشید و سبب شد آتشبار توپخانه‌ای را که با گذشت زمان بدان خود و انس گرفته بودم، از کف بدهم و از دیدار آخرین روزهای جنگ که بیش از سه ماه به درازا نکشید، محروم مانم.
فرمانده تیپ مرا به مقر فرماندهی خویش خواند. نمی‌دانستم مرا برای چه احضار کرده بودند. فرمانده هفت‌تیرم را خواست و من بی‌اندک شبهه‌ای، اسلحه‌ی کمری خویش را به او دادم. بناگاه از میان افسران ستاد که در گوشه‌ای میخکوب شده بودند، دو افسر ضد جاسوسی بیرون جستند و با چند خیز تند اتاق را زیر پا گذاردند و با چهار دست بر ستاره‌ی نشان کلاه، سردوشی، کمربند و کیف نقشه‌ام حمله بردند و با لحنی تماشایی فریاد برآوردند: شما بازداشت هستید!. من که از این سخن آتش گرفته بودم، تا اعماق درونم می‌سوخت. سخنی هوشمندانه‌تر از این کلام نیافتم. من؟ چرا؟ این پرسش را هیچگاه پاسخ نمی‌گویند. اما شگفتا که پاسخی بر این پرسش یافتم! افسران سازمان ضد جاسوسی که تازه خلع سلاحم کرده بودند، اندیشه‌هایی را که به روی کاغذ آورده بودم، همراه با کیف نقشه‌ام در دست داشتند. آنان از لرزش شیشه‌ها که حاصل انفجار گلوله‌های ارتش آلمان بود به ستوه آمده بودند. از اینرو با شتاب مرا به سوی در می‌راندند. بناگاه ندایی طنین افکند. این ندا با لحنی آمرانه و خطاب به من بود. این ندایی بود که مرا از فراز پرتگاه عدم، همان پرتگاهی که پس از خود بر جای نهاده بودم، پرتگاهی که واژه‌ی «بازداشت» با همه‌ی سنگینی‌ها پدید آورده بود، فرود آورد.
سخنان فرمانده تیپ از دروازه‌ی افسانه‌ای و دور از پندار طاعون زدگان، دروازه‌ای که هیچ سخن و کلامی تا آنروز جرئت نفوذ به حریم آنرا نیافته بود، گذشت: سولژنیتسین برگرد اینجا... با عقب‌گردی تند، از چنگال ماموران سازمان ضد جاسوسی بیرون جستم و به سوی فرمانده تیپ بازگشتم. اندکی او را می‌شناختم. تا آنروز هرگز چنین مهری از او ندیده و کمتر سخنی نشنیده بودم. چهره‌اش همواره مظهر خشم و تحکم بود. اما در آن لحظه، بناگاه نوری، این چهره‌ی اندیشناک را روشن کرد. گویی از شرکت در این کار ننگین شرم داشت. ناگهان نوری در دلش تابیدن گرفت تا او را از حیطه‌ی فرمانبری و اطاعت رقت‌بار همه‌ی دوران زندگی‌اش فراتر برد.
ده روز پیش گردان توپخانه‌اش با دوازده توپ سنگین در خط درهم‌شکسته‌ی دفاعی بر جا مانده بود. تنها من بودم که آتشبار دیدور خویش را کم و بیش دست نخورده از میدان جنگ بدر برده بودم. حال او ناگزیر بود در برابر ورق‌پاره‌ی مهر خورده‌ای منکر وجود من باشد.
با لحنی آرام و شمرده پرسید: ـ در جبهه یک اوکراین دوست و آشنایی ندارید؟ سروان و سرگرد ضد جاسوسی با لحنی خشماگین خطاب به فرمانده تیپ فریاد برآوردند: ـ این کار ممنوع است! شما حق ندارید!
گروه افسران ستاد، در گوشه‌ای، سخت بیمناک بخود می‌پیچیدند. گویی از همگامی با فرمانده تیپ در این کار جسورانه در هراس بودند. (در این لحظه افسران کمیسر سیاسی آماده‌ی پرونده‌سازی برای فرمانده خود بودند).
اما همین چند کلمه‌ی فرمانده تیپ کافی بود تا بی‌درنگ به راز بازداشت خویش پی برم. من به سبب نامه‌ای که به یکی از رفقای مدرسه‌ی خود نوشته بودم، بازداشت شدم. بی‌درنگ سرچشمه خطر را شناختم. زاخار گئورگیویچ تراوکین فرمانده تیپ من، می‌توانست به همان چند کلمه بسنده کند و دیگر سخنی نگوید! اما او چنین نکرد!... باز به تطهیر خود پرداخت و بر آن شد تا در برابر وجدان خویش، سرفراز ماند. از پشت میزش برخواست (هرگز در سراسر زندگی گذشته او را چنین ندیده بودم که به خاطر بدرقه‌ی من از جای برخیزد). آری، او از دروازه‌ی طاعون‌زدگان داغ نفرت خورده گذشت و دستش را به سوی من دراز کرد (او هیچگاه با من چنین نکرده بود!) آری، با من دست داد و مایه دهشت و هراس گنگ و خاموش گروه افسران ستاد شد. قیافه‌اش که همواره جدی و خشن می‌نمود، شکفته شد و روشن و بی‌پروا چنین گفت : ـ موفق باشی، سروان !
من نه اینکه دیگر سروان نبودم، بلکه «دشمن رسوای» خلق بودم. (زیرا، در کشور ما، از همان نخستین لحظه‌ی بازداشت، نقاب از چهره‌ی رسوای زندانی فرو می‌افتد). او برای چه کسی آرزوی توفیق می‌کرد؟ برای یک دشمن؟
پنجره‌ها سخت می‌لرزیدند. انفجار گلوله‌های آلمانی زمین را در دویست متری شکنجه می‌داد و چنان تصوری در انسان پدید می‌آورد که محال است در آن پایین، در پشت جبهه، زیر این گنبد مسخره‌ی وجود و هستی، چنین حادثه‌ای روی دهد. اما براستی این حادثه در زیر دم سهمگین مرگ، مرگی که در کنار انسان و برای همه یکسان بود، روی می‌داد.» (نقل از کتاب مجمع‌الجزایر گولاگ)

بیست و دوم ماه دسامبر سال ۱۹۶۲ روزنامه‌ی «پراودا» مطالبی را از گفته‌ها لئونید ایلیچف دبیر کمیته‌ی مرکزی و رئیس کمیسیون مسائل ایدئولوژی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی انتشار داد. ایلیچوف ضمن سخنان خود چنین گفته بود:
«... کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی ضمن ابراز مسرت و خرسندی اعلام می‌دارد که این اواخر آثار سیاسی و هنری برجسته‌ای پدید آمده‌اند که خودسریهای دوران کیش فرد ـ پرستی را با شهامت و جسارت فاش و برملا کرده‌اند. کافی است از کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» نوشته‌ی الکساندر سولژنیتسین نام برد».
دو  ماه بعد، در فوریه‌ی سال ۱۹۶۳، این نوشته الکساندر سولژنیتسین در یکصد هزار نسخه به زبان روسی چاپ و منتشر شد.
مجله‌ی «نووی میر» در شماره ی دهم (ماه اکتبر) سال ۱۹۶۳ چنین نوشت:
«سولژنیتسین مدافع عدالت در جامعه‌ی شوروی و نیز حامی و پشتیبان اصول اخلاقی و دموکراسی در زندگی ما است.»
هیئت تحریریه‌ی ملجه‌ی نامبرده پیشنهاد کرد که چون داستان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» شایسته‌ی دریافت جایزه‌ی لنین در زمینه ادبیات است، لذا باید در مسابقه‌ی دریافت جایزه‌ی مذکور شرکت داده شود.
روزهای خوشی که بر سولژنیتسین و کتاب او گذشت بسیار کوتاه و براستی دولت مستعجل بود. نیروهای مخالف با تدارک کامل به حرکت آمدند. روزنامه «لیتراتورنایا گازتا» (روزنامه ادبی) ارگان انجمن نویسندگان اتحاد شوروی، بلاهای خود را یکی پس از دیگری بر فرق نویسده‌ای که زمانی همپایه‌ی تولستوی نامیده شده بود، آغاز کرد.
م.و. زمیانین سردبیر روزنامه «پراودا» چندی بعد طی سخنان خود در لنینگراد چنین گفت:
«اکنون در تبلیغات کشورهای سرمایه‌داری از سولژنیتسین سخن بسیار می‌رود. سولژنیتسین مردی غیرعادی و دیوانه است... او در بازداشتگاه زیر فشار قرار گرفته بود. تنها موضوعی که سولژنیتسین در آثار خویش بکار می‌برد، موضوع اردوگاه‌های کار اجباری است ... سولژنیتسین می‌خواهد آثارش را چاپ و منتشر کنیم. ولی ما این کار را نخواهیم کرد. اما هر گاه سولژنیتسین آثاری بنویسد که موافق منافع ما باشد، چاپ خواهیم کرد... راستی، سولژنیتسین دبیر فیزیک است. اصلا چرا او به این کار نمی‌پردازد. بهتر است سولژنیتسین برود و فیزیک درس بدهد... او خود را نویسنده‌ای بزرگ می‌داند. یکبار گفتم. تکرار می‌کنم. برای نخستین بار به محدودیت اکتفا می‌کنیم. ولی هرگاه نوشتن اینگونه آثار ادامه یابد، او را مانند خاکستر ذره ذره خواهیم کرد. کاری می‌کنیم که دیگر هیچ جای تری هم از او برجا نماند.»
کنون را جای پرسش است: چه شده که نویسنده‌ای همپایه‌ی تولستوی، یکباره مردی فاقد توانایی در کار نویسندگی از آب درآمده است که باید از کار نگارش دست بردارد و به تدریس فیزیک اشتغال ورزد. چه شده که سولژنیتسین «دانشمند» و «شایسته‌ی جایزه‌ی ادبی لنین» یکباره به مردی غیرعادی و دیوانه بدل شد؟ چه کسی به آقای زیمانین که خود سردبیر یک روزنامه است چنین اختیاری داده است که بگوید سولژنیتسین را «به خاکستر» بدل خواهیم کرد؟ چه کسی به آقای زیمانین چنین قدرت اجرائی بخشیده است؟ سردبیر روزنامه پراودا اینهمه اقتدار و اختیار را از کجا آورده است؟ آیا این خود نموداری روشن از خودسری و خودکامگی مقامهای حزبی غیرمسئول در امور اجرائی جوامع کمونیستی نیست؟ ولی نه تهدید و نه فشار هیچ یک بر اراده‌ی الکساندر سولژنیتسین اثری بر جای ننهاد. هرچه فشار بر الکساندر سولژنیتسین بیشتر می‌شد، مقاومت و پایداری او نیز فزونی می‌گرفت. وی همچنان با اراده‌ای خلل‌ناپذیر به نگارش آثار نوبه‌نو پرداخت. انجمن نویسندگان اتحاد شوروی از چاپ آثار او سرباز زد. ولی الکساندر سولژنیتسین از پای ننشست. اندکی بعد نوشته‌های او زیر عنوان «دور نخستین» ، «بخش سرطانی» و نیز ده‌ها داستان و نمایشنامه‌اش یکی پس از دیگری در کشورهای مختلف جهان و به زبانهای گوناگون چاپ و منتشر شد.

چاپ و انتشار آثار سولژنیتسین در غرب، آتش خشم و کینه‌ی مخالفان را بیش از پیش شعله‌ور می‌کرد.
هنگامی که سولژنیتسین برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل اعلام شد، مخالفان وی در میهنش موجی از مخالفت و اعتراض علیه او براه انداختند. ولی مردم ساده و عادی، در همه جا یار و پشتیبان او بودند. زندگی بر سولژنیتسین تیره شد. دیگر درآمدی برای گذراندن زندگی نداشت. اما دوستان و یاران الکساندر، نیکی و یاری را از او دریغ نداشتند.
الکساندر سولژنیتسین که همواره به دنبال آرمانهای انسانی خویش در تلاش و کوشش بود و کمتر به خود می‌اندیشید، به تاریخ پنجم ماه سپتامبر سال ۱۹۷۳ ، هنوز زمانی که در میهنش بسر می‌برد، نامه‌ای برای زمامداران اتحاد شوروی فرستاد.
شش ماه از تاریخ ارسال نامه گذشت. ولی پاسخی نرسید. سولژنیتسین ناگزیر تصمیم به انتشار متن نامه گرفت.
نامه‌ی سولژنیتسین نخستین بار به سال ۱۹۷۴ در پاریس به چاپ رسید و سر و صدای فراوان در محافل اجتماعی کشورهای جهان براه انداخت. متعاقب آن روزنامه‌ی «سندی تایمز» در ماه مارس سال ۱۹۷۴ ترجمه‌ی انگلیسی نامه‌ی سولژنیتسین را چاپ و منتشر کرد.
انتشار کتاب «مجمع‌الجزایر گولاگ» که به منزله ادعانامه‌ای درهم شکننده نسبت به نظام کمونیستی بود، زندگی نویسنده را دگرگونه کرد و سبب تبعید وی و خانواده‌اش به خارج از میهن و سرزمین زاد و بومی او گردید.
این همان فاجعه‌ای بود که سولژنیتسین از آن سخت می‌هراسید. الکساندر از بیم اخراج و تبعید، حتی برای دریافت جایزه‌ی نبول نیز به استکلهم نرفته بود. اینک او را دست و پا بسته به هواپیما بردند و در خارج از سرزمین زاد و بومی‌اش بر زمین نشانیدند.
از آن پس سولژنیتسین زندگی تازه‌ای را دور از وطن و در غربت آغاز کرد.
انشار نامه‌ی تکان‌دهنده‌ی سولژنیتسین به زمامداران شوروی، موجی از اظهار نظر در سراسر جهان برانگیخت. آمادمیسین آندره ساخاروف پدر بمب هیدروژنی شوروی و دارنده‌ی جایزه صلح نوبل به تاریخ سوم ماه آوریل ۱۹۷۴ درباره‌ی نامه‌ی سولژنیتسین مطالبی نوشت که همان سال در نیویورک به چاپ رسید و انتشار یافت. آکادمیسین ساخاروف با وجود برخی تفاوت در برخوردها و اندیشه‌ها، مطالب بسیار ارزنده‌ای درباره‌ی سولژنیتسین و نامه‌ی او نوشت که در خورد دقت و اندیشه است.
اینک به نقل بخشی از اظهار نظرهای آکادمیسین آندره ساخاروف می‌پردازیم :
« سولژنیتسین، بی‌گمان یکی از برجسته‌ترین نویسندگان معاصر است... نوشته‌های او مظهر رنجهای عمیق و روشهای قاطع وی نسبت به مسائل عمده‌ی اجتماعی، اخلاقی و فلسفی است... آنچه بیش از همه در آثار و نوشته‌های سولژنیتسین جلب نظر می‌کند، تحمل قربانیهای بیشمار و رنج و اندوه مردم اتحاد شوروی است. هر کسی حق دارد درباره‌ی آنچه که بهتر می‌شناسد و بیش از هرچیز او را رنج می‌دهد، بنویسد و به رشته‌ی تحریر بیاورد. همه‌ی ما، دهشتهای جنگهای داخلی، دوران از میان بردن کولاکها و روزگار گرسنگی، ترور و نیز وحشتهای روزگار جنگ و کشتار میلیونها میلیون اسیران و بازداشت شدگان را به خاطر داریم.
بیشتر مسائلی را که سولژنیتسین ارائه کرده، بسیار مهم و عادلانه است و من با خرسندی هرچه تمامتر، شاهد اعتلای استعداد و توانایی او هستم... سولژنیتسین بدرستی و با ابراز درد و اندوه نسبت به میهن و نیز ضمن اظهار انزجار شدید نسبت به بسیاری از آنچه که برای مردم و جامعه‌ی ما، چه در زمینه سیاست داخلی و چه در زمینه سیاست خارجی به بهایی بس گران تمام می‌شود، سخن گفته و مطالبی ارائه کرده است. آنچه سولژنیتسین درباره‌ی احکام ایدئولوژیکی و زیانهای آن (ازجمله تلف کردن و بر باد دادن نیروی میلیونها انسان که حاصل یاوه‌سراییها، دو روییها و دغلکاریها است) ارائه کرده است، براستی اثری فراوان در خواننده باقی می‌گذارد و در این نکته جای هیچ سخنی نیست . بی‌گمان برنامه‌ی ارائه شده از سوی سولژنیتسین ، ثمره‌ی اندیشه‌های جدی و تفکر متمادی و قدرت معتقدات او است. سولژنیتسین نه تنها از موضعی حکیمانه، بلکه از موضعی واقع‌گرایانه زمامداران شوروی را مخاطب قرار می‌دهد و می‌کوشد تا آنجا که میسر باشد، تفاهمی میان خود و آنان پدید آورد.
انتشار نامه‌ی سولژنیتسین، پدیده‌ی اجتماعی مهم و یکی از نمودارهای برجسته‌ی مباحثه‌ی آزاد در زمینه مسائل اصولی است.
سولژنیتسین یکی از بزرگترین مبارزانی است که بخاطر شایسته‌گی‌های انسان در روزگار فاجعه‌آمیز ما پیکار می‌کند.»

کتابی که اینک از نظر خوانندگان ارجمند می‌گذرد، به گمان مترجم، شامل عمده‌ترین مسائل فکری و اندیشه‌ای الکساندرسولژنیتسین نویسنده‌ی بزرگ شوروی است. گمان دارم، این نوشته‌ها بیش از هر کتاب دیگری معرف اندیشه و شخصیت الکساندر سولژنیتسین باشد. بخش نخست کتاب شامل نامه‌ی الکساندر سولژنیتسین به زمامداران شوروی است. سولژنیتسین زمانی که هنوز در اتحاد شوروی می‌زیست، این نامه را به صورت خصوصی برای زمامداران شوروی ارسال داشت. این نامه چنانکه آمد خصوصی بود و در آغاز منتشر نشد. ازاینرو هرگز نمی‌توانست هدفهای تبلیغی داشته باشد. گذشته از این ، نامه در زمانی نوشته شد که سولژنیتسین هنوز در اتحاد شوروی بسر می‌برد و به خارج از میهن خویش تبعید نشده بود. بنابراین نمی‌توانست نادرست و عاری از حقیقت باشد. هرگاه چنین می‌بود، بی‌گمان دستگاه‌های «کا.گ.ب» و دادستانی کل عرصه را بر وی تنگ می‌کردند و نویسنده را به پای میز محاکمه می‌کشانیدند.
بدین سبب است که به جرئت می‌توان گفت، نوشته‌ها و آمارهای ارائه شده از سوی الکساندر سولژنیتسین نمی‌تواند نادرست و عاری از حقیقت باشد.سولژنیتسین در این نامه از توفیقها و شکستهای روسیه در زمینه‌های نظامی و دیپلماسی سخن گفته است.
یکی از عمده‌ترین مسائلی که در نامه‌ی سولژنیتسین، بدان اشاره شده است، فاجعه‌ی تصادم و درگیری میان شوروی و چین است. نگارنده این تصادم و درگیری را «طولانی ترین و خونین‌ترین جنگ در تاریخ زندگانی بشر» نامیده است.
سولژنیتسین با روحی سرشار از محبت نسبت به نسل آدمی سخن می‌گوید و زمامداران کشور خود را از خطر نابودی انسان برحذر می‌دارد و جهانیان را به پیکار بخاطر صلح واقعی فرا می‌خواند. وی با صدای بلند اعلام می‌دارد که «نباید در جهان جنگ دیگری درگیرد.»
نکته‌ی دیگری که سولژنیتسین به تفصیل از آن سخن گفته است، «خطر بن‌بست همه‌جانبه‌ای است که تمدن غرب با آن روبرو شده است». سولژنیتسین سخت نگران است که مبادا در نخستین دهه‌ی سده‌ی بیست و یکم، انهدام انسانها آغاز شود.
سولژنیتسین، در این زمینه با خوش‌بینی بیشتری به جهان سوم می‌نگرد. نکته‌ی دیگری که سولژنیتسین با صداقت و صمیمیتی فراوان از آن سخن می‌گوید، توجه به محیط زیست و رهایی بشر از دشواری‌هایی است که زندگی آرام و سالم انسان را به مخاطره افکنده است. وی سپس از خطرهایی که جامعه‌ی شوروی را تهدید می‌کند، از جمله از خطر الکل و خرابی وضع زندگی مردم و تعلیم و تربیت جوانان سخن گفته است.
خطر الکلیسم در جامعه‌ی شوروی، نکته‌ای نیست که بتوان آن را کتمان کرد. بتازگی روزنامه «ژن‌مین‌ژیبائو» چاپ پکن و نیز خبرگزاری چین نو، تفسیری منتشر کرده و چنین نوشته‌اند:
«جامعه‌ی شوروی، دچار فساد، اختلاس، سودجویی، فحشاء، اعتیاد الکلی و مواد مخدر و بزه‌کاری جوانان است... گسترش شریرانه این معایب اجتماعی در اتحاد شوروی ... منعکس کننده‌ی ماهیت ارتجاعی و انگلی و فساد سوسیال امپریالیسم شوروی است. کارگران شوروی اغلب چون نمی‌توانند، احساسات ضد دولتی خود را نسبت به زمامداران خویش بروز دهند، به الکل پناه می‌برند... فرد متوسط شوروی دو برابر فرد متوسط آمریکایی مشروبهای الکلی مصرف می‌کند و هر سال بین شش تا هفت میلیون نفر از مردم شوروی برای ترک اعتیاد الکل به مراکز هشدار دهنده فرستاده می‌شوند. علاوه بر این، اعتیاد مواد مخدر نیز افزایش یافته و به موازات آن، داد و ستد مواد مخدر نیز توسعه پیدا کرده است... چون درجه‌ی تحصیلی یکی از راه‌های رسیدن به شهرت و ثروت در اتحاد شوروی است، اغلب مردم دست به سرقت و یا خرید گواهینامه می‌زنند و یا درباره‌ی تجربه‌های حرفه‌ای خود دروغ می‌گویند... فحشاء نیز به تدریج در شوروی توسعه پیدا می‌کند و بیماریهای مقاربتی نیز که یکی از عواقب آن است، رو به گسترش است... بزهکاری جوانان نیز ... رو به گسترش است و در حالی که دزدهای کوچک به شدت مجازات می‌شوند، گانگسترهای بزرگ ، با القاب جدید مورد احترام قرار می‌گیرند.»
یکی از جالبترین مسائلی که الکساندر سولژنیتسین در نوشته‌های خود عنوان کرده است، ایدئولوژی کمونیستی است، وی در اینباره چنین می‌نویسد: «مارکسیسم نه تنها از دقت و عملیت برخوردار نیست، بلکه هیچ پیشگویی درستی با تکیه به ارقام، کمیتها، سرعت و مکان ارائه نکرده است.» سولژنیتسین، مارکسیسم را «شوخی دهشتبار سده‌ی بیستم» نامیده است. وی از زمامداران شوروی دعوت کرده است که «زنجیر این ایدئولوژی ورشکسته» را از گردن خود به یکسو بیافکنند. و این «پیراهن را که به خون شصت و شش میلیون نفر» آلوده شده است ، از تن مردم شوروی بیرون کنند.
الکساندر سولژنیتسین در پایان نامه، چاره‌ی کار را به زمامداران شوروی عرضه می‌دارد و آنان را به عدول از استالینیسم و گرایش به دموکراسی فرا می‌خواند.
بخش دوم کتاب، شامل سخنان الکساندر سولژنیتسین در مجمع نمایندگان فدراسیون کار و کنگره‌ی اتحادیه‌ی تولید کنندگان آمریکا در واشنگتن است. سولژنیتسین مردم زحمتکش شوروی و آمریکا را متحد یکدیگر می‌داند. ولی وی معتقد است که در برابر این نزدیکی، اتحاد دیگری نیز وجود دارد، و آن «اتحاد زمامداران کمونیست با سرمایه‌داران آمریکا» است. وی مردم هر دو کشور را به مبارزه و پیکار با این «اتحاد پلید» فرا می‌خواند.  سولژنیتسین در این بخش ، جنایتهای کمیته‌ی امنیت دولتی اتحاد شوروی «کا.گ.ب» را فاش و برملا می‌کند. وی وضع جهان را فاجعه‌آمیز می‌خواند و به جهانیان اعلام خطر می‌کند.
سولژنیتسین دولت شوروی را دولتی تجاوزکار می‌شمارد و آنرا به «هیولایی سیری‌ناپذیر» تشبیه می‌کند. همانند این تشبیه در مطبوعات چین نیز دیده شده است. روزنامه‌ی «ژن‌مین‌ژیبائو» ارگان کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست چین، شوروی را به «دوالپا»یی تشبیه می‌کند که «آماده بلعیدن اروپا» است. الکساندر سولژنیتسین مطالبی در پیرامون نظام شوروی ارائه می‌کند و آنرا نظامی «دربسته و محدود» می‌شمارد. وی از لزوم حل واقعی اختلافها جانبداری می‌کند و در بررسیهای خویش، اخلاق را عالی‌تر و والاتر از حقوق می‌داند.

الکساندر سولژنیتسین در بخش سوم کتاب برخی اصول کمونیسم و اندیشه‌های مارکس و لنین را چه در زمینه‌ی فکری و چه در زمینه اخلاقی مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهد. سولژنیتسین، کمونیسم روسی و کمونیسم چینی را مقایسه می‌کند و کمونیسم چینی را «ادامه‌ی کمونیسم جنگی» می‌شمارد. سولژنیتسین در این بخش باز به اهمیت صلح در جهان اشاره می‌کند و راههای ایجاد صلح واقعی و پایدار را ارائه می‌دارد. سولژنیتسین ، در این بخش، سیاست ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای غربی را سخت مورد انتقاد قرار می‌دهد. وی در پایان از ماهیت جنگ سرد سخن می‌گوید و جهانیان را به «مصافحه‌ی علنی» و صلح راستین و پایدار فرا می‌خواند.

عنایت الله رضا
۱۷ مهر ماه ۱۳۵۴


برای دانلود کتاب به اینجا مراجعه کنید.

نظرات ()